نفوذ روحانیت بر والی خراسان در دوره ی قاجار

نفوذ روحانیت بر والی خراسان در دوره ی قاجار
مرحوم میرزا محمد علی منشی باشی طبسی(۱۳۴۵ -۱۲۶۷ هـ .ق) در نسخه خطی /شلغم شوروا/ واقعه ای را بیان می کندکه شخصاً در تمام مراحل حاضر و ناظر بوده، از آن جایی که موضوع آن نفوذ روحانیت را بر والی خراسان در دوره قاجار را تداعی می کند، عیناً در این مقال آورده ایم: …

قَدّارَه کشیِ آخوند ملاّ علی، پسر حاجی عَبدُالرَّزاق
باری! آن سفر، لباس هایِ خوبِ میرزایانه تمام و اسبابِ تحریر را هم؛ از قَلَمدان و قَلَم تراش و لوازم آن کُوک و مُنَظَّم، نمودم و ظاهری آراسته، کردم و کارِ خیرِ بسیار خوبی هم؛ بر دست جاری شد؛ که خیلی، اسبابِ تمجید و تحسینِ اهل آستانه ی مقّدسه، گردید؛ و آن؛ این بود؛ که مِلاّ علی حاجی عَبدُ الرَّزاق، که ما در خانه اش، بودیم؛ قدری مجهول طَور، و ثِقِل سامِعَه هم؛ داشت. غروبی حسن رضا قلی وآدم های میرزا آقا بابا، قلیانِ چَرسی، به نافِ آخوندِ صاحب خانه، بسته؛ و شب را به عروسیِ پسرِ حاجی میرزا حسنعلی، که دخترِ مرحومِ مُؤتَمِنُ السَّلطنه را می گرفت، رفتند. آخوند هم؛ گفته بود؛ من هم می آیم. قَدّاره ی حسن رضا قلی را آخوند، گرفته و به کمرش، آویخته بود. جُبّه ی ماهوت را هم؛ سرِدوش، انداخته؛ رفته بودند. همین که؛ صدایِ سازِ موزیکال، به گوشِ آخوند، رسید؛ مست را دیوانه کرد! بَغتَتَاً قَدّاره را کشیده؛ جلوِعروس را بسته بود. سربازها از قراولخانه، آمده بودند؛ آخوند را بگیرند؛ به آن ها حمله، کرده بود. دَر رفتند. دسته ای، از الواط های مَحَّلَه ی سراب، برآخوند، تاخته؛ قَدّاره ی آخوند را گرفته؛ تمام لباس های او را کَنده؛ لُخت، با یک تایِ زیرجامه، آخوند را به سربازها تسلیم، نمودند. آن ها هم؛ آخوند را شب، در قراولخانه، نگاه داشته؛ صبح روزِ بعد، راپُرت، به ارگ، داده؛ به عرضِ ایالتِ کُبری رسانیدند و آخوند را به ارگ، برده؛ برای تحقیق و اِستِنطاق، حضور مبارک، بردند و چون؛ گوشِ آخوند اَصَمّ و زبانش، از ترس اَبکَم، شده بود؛ حضرتِ والا، پرسیده بودند:« آخوند! عرق خورده بودی؟». بیچاره، مطلب را نفهمیده؛ گفته بود:« بلی». حضرتِ والا فرموده بودند:« هنوز هم مست و کیفیت شراب در سرش هست؟». یکی هم؛ از فَرّاش ها دهانش را بوئیده؛ عرض کرده:« بود قربان! گویا همین حالا عرق، خورده است!». حضرتِ والا فرموده بودند:« او را ببرید انبار».
حبس شدن آخوند ملا علی در انبار اَرگ مشهد
باری! آخوندِ حقیر، زیرزنجیر و در انبار، گرفتار شد. حسن رضا قلی و علی، آدمِ صاحبکار،که از عروسی، گریخته بودند؛ همان شب حکایت را اظهار داشتند.آخوند، مادری و زنی و دختری داشت. این؛ مادر و زن و دختر، در این شب، کاری کردند که؛ از گریه ی آن ها چشمِ هیچ یک، به خواب، نرسید! صاحبکار، فرمودند :« فردا صبحی، از جانبِ سرکارِ عماد الملک، عریضه ای به حضرت والا عرض و استدعای مرخصی آخوند را می نمایم؛ البتّه؛ حضرت والا مرخص، خواهند فرمود». صبح شد. صاحبکار، منزلِ سرکار، رفته؛ عریضه ای عرض کرده و فَرّاش، به ارگ، بُرد. حضرت والا فرموده بودند:« نظمِ شهر، بهم می خورد! آخوندی که؛ دیشب، عرق خورده و جلوِ عروس ما را گرفته و نزدِ خودم، اقرار آورده و هنوز؛ وقتی که؛ به ارگ، آمده؛ مست بوده و گویا هنوز هم؛ مست باشد؛ بدونِ مُؤاخِذَه و سیاست، نمی شود؛ از او گذشت». فَرّاش بی جواب، مراجعت کرد. حاجی ملاّ عبداللهِ دربان باشی، که عمویش بودند و حاجی محمد حسین، پسر عمو و تمام اقوام و اَقربایش، که موضوع را شنیده و مطلب را فهمیده؛ همه کار او را طرح؛ و اقدامی، در استخلاصِ او ننمودند! به قید، دو ماه، بیچاره در انبارِ ارگ، زیر زنجیر، بود! روزی هم؛ یک مجموعه، نهار و یکی شام، از منزلش، به ارگ، می بردند. به قدرِ دویست تومان هم؛ مُستَحفِظینِ انبار، کم کم، به زَجر و آزار و اَذِیَّت و اِنزِجار، از او گرفتند. مادر و زن و دخترش، بس که؛ شب و روز، گریه و ضَجّه، می کردند؛ خیالِ صاحبکاراین بود؛ منزلی دیگر، کرایه کرده؛ آن جا برویم. واقعاً بیچاره مادر و عیال و اولادش، حَقّ، داشتند. مالاً و جاناً تمام شدند.
روزی؛ من، منزل آمدم. تا؛ چشمِ مادرش، به من افتاد؛ دوید و خود را رویِ پایم، انداخت و دامَنَم را گرفت و ناله، بَرکشید و نَوحَه، آغاز کرد. زن و دخترش هم؛ با او هم آواز، شدند. دلم، خیلی؛ سوخت و اَشکَم ریخت. گفتم؛ آخر چه کنم؟! از دستِ من، کاری ساخته نیست! سرکارِ عماد الملک، توصیه، فرمودند؛ حضرتِ والا نپذیرفتند! دیگر؛ من چکاره ام؟! دامنم، از دستِ آن زن، کشیده؛ با کمالِ پریشانی و اوقات تلخی، از منزل، بیرون آمده؛ به خیابان، زدم و خود را مشغول کرده؛ از خیال وا می داشتم! درِ دکانِ میوه فروشی، رسیده؛ دیدم انگورِ بسیار خوبی، تازه آورده اند؛ که مثلِ چراغ، روشنی، می دهد! مَیلَم، کشید. پولی داده؛ چاریَکی، انگور، کشیده؛ به دستمالم، ریخت. تویِ دکان، رفتم؛ انگور را بخورم؛ دیدم دو نفرِ دیگر، انگور، خریده و می خورند.
حضرتِ والا حرفِ کدام یک، از علمای مشهد را می شنوند؟
من هم؛ پهلویِ آن ها نشسته و دستمال را گشوده؛ گفتم؛ آقایان! بخورید! آن ها گفتند:« ما هم؛ داریم. شما بخورید». من انگورِ خودم را روی دستمالِ آن ها خالی کرده؛ بنا کردیم؛ بخوردن.دَفعَتاً فهمیدم؛ این دو نفر، از فَرّاش های ایالتی هستند. بعدِ از صرفِ انگور، یکی، چُپُقی، چاق کرده؛ به دستِ من، داد. گرفتم؛ گفتم:آقایان! حضرتِ والا حرفِ کدام یک، از علمای مشهد را می شنوند؟ یکی گفت:«آخوند ملا علی خراشادی، خُراشاد از دهاتِ تابعه ی قاین است و خودِ این بنده، در بَلدَه ی تون، مکرَّر، خدمت جناب آخوند، رسیده بودم و مرا می شناختند. گفتم؛ می دانید منزلشان، کجاست؟ دیگری، گفت:«مَحَلّه ی سراب جنبِ منزل آقا میرزا داود فَرّاش باشیِ آستانه ی مبارکه». تا گفت؛ بلند شدم و با آن ها خدا حافظی کرده؛ رُو به منزلِ آخوند، رفتم. همه جا، سُراغ گرفته؛ درِ منزل، رسیدم. آدمی، از آخوند، درِ منزل، بود. گفتم؛ عرض،کنید:« یکی دَرِ منزل، عرضی دارد». گفت:« از آقا میرزا داوودِ فَرّاش باشی، دختری فوت و آن جا به فاتحه خوانی، تشریف بُرده اند و خیلی نزدیک است». گفتم؛ می شود؛ زحمت کشیده؛ مرا تا آن جا ببرید؟ گفت:« بلی». جلو افتاد؛ رفتم درِ منزلِ پُرسه، رسیدیم. گفت:« این جاست». و برگشت. مردم، می آمدند و می رفتند. بنده هم؛ رفتم دیدم؛ منزلی است؛ بسیار عالی و تالارِ بسیار، بزرگی، در سَمتِ مغربیِ منزل، واقع است و قُرّاءکلام الله در اَعلی صَوت، مشغولِ خواندنِ قرآن اند. مجلس هم؛ از دم تا دم، مَشحُونِ به عُلَماء و اَشراف و اهالی آستانه و سادات رَضَوِیّه و غَیرِهِم، همه؛ با کمالِ خُضوع، مَهمُوم و مَغمُوم نشسته اند. آقا میرزا داوود، هم؛ دَم تالار، شالِ سیاه، به گردن، نشسته اند. بنده هم؛ داخل شده؛ سلام دادم. دیدم؛ جنابِ آخوندِ خراشادی، در صَدرِ مجلس، واقع اند. کشیدم؛ بالا رفتم و پنج نفر، به جناب آخوند، مانده؛ زیر دست، نشستم و اِخلاصی خوانده؛ سری به جناب آخوند، فرود آورده؛ که پُوزَم، به زمین رسید! بعد هم؛ به آقا میرزا داوود و باقی پُرسه دارها و اهلِ مجلس، به طور معمول، تعارف کردم. قهوه آوردند خوردم. قلیان دادند؛ کشیدم. دیدم؛ مَحَلّی نیست؛ که لِساناً به جناب آخوند، عرض نمایم! قلمدان را از جیبم، در آورده؛ به جنابِ آخوند، عرض کردم : قربانِ حضورِ مبارکت،گردم. بنده؛ علی، نویسنده ی سرکارِعمادالملک، مکرّر در بَلَدَه ی تون، حضور مبارک، در منزل میراسمعیل بیگ، تَشَرُّف حاصل کرده ام. مقصودِ از شرفیابی، آن است؛ آخوندِ ملاّ علی، پسر حاجی عَبدُالرَّزاق، دربان باشیِ آستانه، به بهانه ای گرفتار و از قَراوالخانه به ارگ، برده اند و دو ماه است؛ انبار، زنجیر دارد. چون؛ ما ها در منزل اوییم، مادر پیری دارد؛ از گریه و ضَجَّه، افکار، بر ما سخت شده . سرکارِ عماد الملک، اِستِشفاع و توصیه فرموده اند؛ نپذیرفته اند! اقدامات دیگران هم، مفیدِ فایده نشده! به کمالِ امیدواری و اِستظهار، به آستانه ی مبارکه آمده و اِلتِجا آورده؛ رجاء واثِق از مرحمتِ کامله، آن که؛ حَنِیناً اقدامی، در اِسِتخلاصِ آخوند، از ارگ، بفرمائید. چون؛ آخوند، اهلِ سلسله و حفظِ نوع، برحضرتِ حُجَّتُّ اِلاسلام عالی/ روحی فداه/ {ملاکِ} لازم است. باقی؛ امر، امرِ مبارک، است. عریضه؛ را دادم به پیشخدمتی که؛ قلیان آورده بود؛ بدهد خدمتِ جنابِ آخوند. گرفت و داد؛ جنابِ آخوند، ملاحظه فرمودند. سه مرتبه، فرمودند:« به چشم. به چشم. به چشم. به آدمشان، فرمودند:« حسین! مال، حاضر کن! می خواهم؛ بروم به ارگ. حسین رفت؛ اسب، آورد و خبرکرد؛ مال حاضر است! حرکت فرمودند. من هم؛ در خدمتشان، بیرون آمدم؛ سوار شدند. همان طور، در رکابشان، رفتم؛ فرمودند:« برگردید». عرض کردم؛ به سر مبارکتان، بی آخوند، بر نمی گردم. مادرش؛ چشم به راه است. فرمودند:« بیایید؛ ارگ». تشریف بردند؛ جلوِ دیوان خانه ی بزرگ، مَحلِّ جلوسِ ایالت، پایین آمدند؛ تشریف بردند.
آزادی آخوندِ مُلاّ علی، با وِساطَت آخوند خُراشادی
حضرتِ والا سر بَنّائی بودند. خبر،کرده بودند؛ فرموده بودند:« تویِ اطاق، بفرمایید». حضرتِ والا توی اندرون، رفته؛ لباس پوشیده؛ آمدند نشستند. بعد از احوال پرسی و تعارفات رَسِمیَّه، جناب آخوند، عنوانِ توصیه ی ملاّ علی فرمودند. حضرتِ والا فرمودند:« به چشم، اطاعت است. ولی؛ این آخوند، مست کرده و قَدّاره، کشیده و جلو عروسیِ دخترِ مؤتَمن الَسّلَطَنَه را گرفته و چه کرده و چه گفته». جناب آخوند، فرمودند:ن مادر پیری دارد؛ اَلان، درخانه ی من، نشسته و دست بردار، نیست». حضرتِ والا فرمودند:« مرخصش، می کنم». آخوند، فرمودند:« همین حالا؛ مرخَّصَش فرمایید». بندگانِ ایالتِ عُظمی، قبول فرموده؛ فَرّاش خواستند. فرمودند:« برو دَمِ انبار و به مُستَحِفظِ انبار بگو، زنجیر، از گردن مِلاّ علی، برداشته او را بیاورد». رفت؛ مُلاّ علی را آورد. چه؛ مُلاّ علی! که خیلی؛ از مُلاّ عمر، بدتر! مویِ ، به شانه، ریخته و موی ریشش، از نافش، گذشته! ناخن هایش، مثل ناخنِ پلنگ، از کثرت شِپِش و رِشک، بدنش سوراخ سوراخ؛ سرش، برهنه؛ گردنش، از زنجیر، زخم و پایش، از کُنده، مجروح. مثل آدم های بَنگی، مبهوت و مانندِ غلام هایِ زنگی، سیاه؛ گویا از دَخمَه ی جَهَنَّم، بیرونش، آورده اند! جز؛ یک زیر جامه، که آن هم؛ تا سر زانو گرفته و پس و پیش ندارد! هیچ؛ در تنش، نیست. واقعاً ترسیدم؛ که این، غولی است؛ بیابانی یا دیویی است؛ به صورت انسانی!؟- نَعَوُذُ بِاللهِ مِن غَضَبِ الله- او را آوردند؛ جلوِ اطاقِ جلوس، نگاه داشتند. مُستَحفِظین انبار، دست های او را در دست، داشتند. دو نفر هم؛ میر غَضَب، دست رویِ خنجرها جلو افتادند. حضرتِ والا فرمودند:« همین است؟» جنابِ آخوند، فرمودند:« بلی!». مدتی؛ او را سرپا داشتند. یک وقتی؛ حضرتِ والا فرمودند:« تو را به جناب آخوند، بخشیدم. اگر؛ دو باره، مرتکِب شرارت شدی؛ می دهم میرغَضَب، سرت را بِبُرَد». بیچاره که گوشِ شنوائی نداشت! خدا می داند؛ از این خطاب، دلِ من، آب شد! آخوند، حرکت فرموده؛ بیرون تشریف آوردند. مَستَحفِظین، تا درِ ارگ، آمده؛ او را تسلیمِ آدمِ جناب آخوند، فرمودند. جنابِ آخوند هم؛ او را به من، تسلیم فرمودند. پیش رفتم؛ ران و رکابِ جناب آخوند را بوسیده؛ مرخص شدم. عبای خود را دادم؛ مُلاّ علی، به کَلَّه اش، انداخت. دست او را گرفته؛ وارد منزل، شدم. تا چشمِ مادرش، به او افتاد؛ فوری به زمین خورده؛ غَش، کرد. زن و دخترش هم؛ فریاد، بر کشیده؛ بَغَلَش، گرفتند. من هم؛ نشسته و نَفَسی، چاق کرده؛ خدا را شکر، گفتم؛ که ساعیِ اِستِخلاصِ این بیچاره، که دستش، از زمین و آسمان، کوتاه بود؛ شدم .
باری! فوراً آخوند را به حَمّاَم، برده؛ لباس، پوشاندند و کَم کَم، صورتِ انسانی پیدا کرد. امّا؛ چه عرض کنم؟ مادر و زن و دختر و اقوامش چقدر، از بنده، راضی و خشنود و دعاها کردند و کَاَنَّهُ مرا می پرستیدند و رَبُّ النَّوعِ خودشان، می دانستند! خداوند، همه را مُوَفَّقِ به اموراتِ خیرّیه و دستگیری عَجَزَه و فقرا و مساکین، فرماید .
دل، به دست آور؛ که حَجِّ اکبر است – بلکه او از حَجِّ اکبر، بهتر است
در هر صورت؛ با خلق، کَرَم کن؛ چو خدا با تو کرم، کرد!

نظر شما چیست

نظر شما

عبارت امنیتی: *(پاسخ حاصل جمع زیر را در مربع وارد نمایید.)* Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.