نقره بانو

در همین سایت موضوعی تحت عنوان :داستانی عجیب از انسان عجیب( فضهّ نوبیه ) را آورده ایم. در ادامه مقاله ی آقای حامد شیح پور نویسنده و شاعر جوان و متعهد را می آوریم:


بسم الله الرحمن الرحيم

تسنيم2
بخش: قصه
نقره بانو

«مرجان! دختر قشنگم! بيا سحري‌ات را بخور. نزديك اذان است. خودت خواسته بودي براي سحري بيدارت كنم.» مامان بود كه صدايم مي‌زد. «بيدار شدم مامان. الآن وضو مي‌گيرم و مي‌آيم.»
مامان دو ماه است كه روزه مي‌گيرد و در اين مدت، هر روز با من حفظ قرآن هم تمرين مي‌كند.
همين هفته پيش بود كه بابا به مامان مي‌گفت: «مرواريد! خيلي ضعيف شدي‌ها.. كاري نكن كه خداي‌ناكرده نتواني روزه ماه رمضان را بگيري…» اما مامان مي‌گويد از مادرش شنيده كه روزه رجب و شعبان، كم از روزه ماه رمضان ندارد. آخر، هر وقت بحث نماز و روزه و قرآن در خانه ما به ميان مي‌آيد مامان فوري مي‌گويد: «مادرم اين‌طور مي‌گفت.. مادر آن‌طور عمل مي‌كرد..» خدا بيامرزد مادربزرگ را. پنج‌ساله بودم كه فوت كرد. خيلي دوستش داشتم؛ يعني همه دوستش داشتند؛ بزرگ و كوچك؛ در و همسايه؛ دوست و آشنا؛ از بس كه مهربان و نوراني بود. حافظ قرآن هم بود. اما حالا كه يازده سال دارم و به قول مامان براي خودم خانمي شده‌ام هنوز هم نمي‌دانم چرا خيلي‌ها هم مادربزرگ را دوست كه نداشتند هيچ، هنوز هم وقتي نام «سيمين» به گوش‌شان برسد، بد و بيراه مي‌گويند و حتي لعنت مي‌فرستند. بعضي‌وقت‌ها كه با مامان تا مسجد مي‌روم سه تا خانم بي‌ادب كه – مامان مي‌گويد – شوهرهاي هر سه نفرشان در دفتر وزير كار مي‌كنند تا چشم‌شان به ما مي‌افتد مي‌گويند: «باز هم سر و كله دختر سيمين پيدا شد! لابد آمده مثل ننه‌اش كه هيچ چيز جز قرآن خواندن بلد نبود، قرآن بخواند و براي عوام استخاره بگيرد. خيال مي‌كند نمي‌دانيم براي سركيسه‌كردن مردم بيچاره به مسجد مي‌آيد. تازه، خودش كم است هميشه دختركش را هم يدك مي‌كشد تا او را هم مثل خودش و ننه گمراهش، بدبخت و سيه‌روز كند… اما مامان هيچ‌وقت جواب‌شان را نمي‌دهد؛ فقط قرمز مي‌شود و بغض مي‌كند و به جاي خداحافظي مي‌گويد: به خدا مي‌سپارم‌تان…
«مرجان! عزيزم! پس كجا ماندي؟ بيا سحري‌ات را بخور! دير شد! نزديك اذان است…»
مامان بود كه صدايم مي‌زد. پاك فراموش كردم بروم سحري‌ام را بخورم. آمده بودم وضو بگيرم اما خنكي سحر و عكس پر پيچ و خم هلال ماه كه در آب مواج حوض افتاده، آن‌قدر خاطره‌انگيز است كه سحري‌خوردن را از يادم برد. يادش به خير. مادربزرگ، عصرها كنار همين حوض مي‌نشست؛ با يك دست كه دستبند نقره‌اي داشت تسبيح مي‌گرداند و دست ديگرش را مثل كاسه از آب حوض، پر مي‌كرد و به من مي‌پاشيد. من خيس مي‌شدم. جيغ مي‌كشيدم و نفس‌نفس مي‌زدم و مي‌خنديدم و مي‌گفتم: «نريز مامان‌بزرگ! خيس شدم!» و مادربزرگ هم هر دفعه مي‌گفت: «وجعلنا من الماء كل شيء حي…»
***
سفره پهن بود و شير و خرما و كاسه آش، در انتظار من. مامان و بابا سحري‌شان را خورده بودند. مامان قرآن مي‌خواند و بابا، نماز شب. از مامان پرسيدم: «مامان! اسم اين سوره كه مي‌خواني چيست؟» و مامان جواب داد: «سوره انسان، دخترم.»
نمي‌دانم چرا مامان بعضي‌وقت‌ها وسط قرآن‌خواندن هم سجده مي‌كند. يادم باشد توي راه مسجد ازش بپرسم.
سر سفره كه نشستم مامان لبخندي زد و گفت: «مرجانم! زود سحري‌ات را بخور و آماده شو تا براي نماز صبح به مسجد برويم.»
جرعه آخر شير را كه سركشيدم صداي اذان بلند شد. من هم دوست دارم مثل مامان رجب و شعبان را روزه بگيرم و زودتر بيدار شوم قرآن و نماز شب بخوانم؛ اما مامان در اين دو ماه فقط اجازه داد چند روز را روزه بگيرم. مي‌گويد: «با اينكه براي خودت خانمي شده‌اي اما اگر زود بيدار بشي شايد خسته بشوي و توي مسجد، وسط نماز صبح خوابت بگيرد. ان شاءالله از سال‌هاي ديگر زودتر بيدار شو تا از سحرها استفاده كني.»
آن سه خانم بي‌ادب كه هميشه با هم هستند و لباس‌هاي خيلي شيك هم مي‌‌پوشند و چند خانم ديگر كه آشناي ما بودند، زودتر از ما به مسجد آمده بودند. سكينه خانم كه يكي از هم محله‌اي خوب و مهربان ماست در صف دوم نشسته بود. دو روز بود كه به مسجد نمي‌آمد. سلام كرديم و كنارش نشستيم. قيافه‌اش غمگين بود. مامان پرسيد: «چيزي شده سكينه خانم؟ ناراحت به نظر مي‌رسي.»
«نه؛ چيز خاصي نيست. از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان، عبدالله مريض شده. دو روز است در تب مي‌سوزد. تبش خيلي شديد است. هر چه پاشويه‌اش مي‌كنم تبش پايين نمي‌آيد. راستش پول طبيب هم كه ندارم بدهم. نمي‌دانم چه كار كنم.»
«چرا زودتر نگفتي خانم؟ بر گردن ما كه حق همسايگي داري. خدا را شكر، من هم كمي از طبابت سر در مي‌آورم هم يك دعايي به شما ياد مي‌دهم كه اگر بخواني ان شاءالله به همين زودي خوب مي‌شود.»
«راست مي‌گويي مرواريد خانم؟ قربانت بشوم. خدا خيرت بدهد. درست مثل مادرت مي‌ماني. حالا بگو چه كار بايد بكنم؟»
«لطف داري سكينه خانم. نماز را كه خوانديم و تعقيبات را كه به جا آورديم بيا برويم آن گوشه بنشينيم تا برايت بگويم.»
«چشم.. خدا مادرت را رحمت كند.»
«تكبيرة الاحرام… الله اكبر…»
***
«خودت و شوهرت، سه روز به نيت سلامت عبدالله روزه مي‌گيريد. بعد از هر نماز هم كنار بسترش مي‌نشيني و اين دعا را مي‌خواني: بسم الله الرحمن الرحيم؛ بسم الله النور؛ بسم الله نور النور؛ بسم الله نور علي نور… . اين را از مادر خدا بيامرزم ياد گرفتم كه او هم از فاطمه‌خانم ياد گرفته بود. مجرب است. خودم همين پارسال كه مرجان تب كرده بود سه روز روزه گرفتم و اين دعا را مرتب كنار بسترش خواندم؛ خوب شد. ان شاءالله تو هم فردا صبح مي‌آيي و خبر خوش را مي‌دهي.»
«قربانت شوم مرواريد خانم! رحمت به آن شيري كه خوردي. خدا پدر و مادرت را بيامرزد…»
سكينه خانم رفت از مامان پرسيدم: «مامان! يك سؤال بپرسم؟»
«بپرس دخترك قشنگم.»
«چرا اين سه تا خانم شيك‌پوشي كه هميشه آنجا مي‌نشينند و ذكر مي‌گويند، تا ما را مي‌بينند اخم مي‌كنند و به مادر‌بزرگ اهانت مي‌كنند. من خيلي ناراحت مي‌شوم اما وقتي مي‌بينم شما هيچي نمي‌گوييد من هم جواب‌شان را نمي‌دهم.»
مامان جواب نداد. سكوت كرد. آه كشيد.
«مامان! چرا وقتي به مادربزرگ بد و بيراه مي‌گويند جواب‌شان را نمي‌دهيد اما آن روز، آن آقايي كه از جلوي بابا رد شد و گفت «لعنت به شما مشرك‌ها و ارباب‌هاي‌تان!» بابا ناراحت شد و دعوا راه انداخت؟ چرا به ما گفتند مشرك؟ منظورشان از ارباب‌ها كي بود؟ منظورشان خانواده فاطمه‌خانم بود؟»
مامان بغض كرد و آرام‌آرام گريه كرد. بغلش كردم. بوسيدمش. اشك‌هايش را با كنار چادرم پاك كردم و گفتم: «مامان عزيزم! نمي‌خواستم ناراحت‌تان كنم. خودتان گفتيد سؤالم را بپرسم. از دو سال پيش كه با شما به مسجد مي‌آيم هميشه مي‌خواستم اينها را بپرسم اما…»
يكي از آن سه زن برگشت و زير چشمي نگاه‌مان كرد. با صداي بلند گفت: «دختر سيمين را ببينيد. دارد آب‌غوره مي‌گيرد. خيال كرده با اين كارها مي‌تواند مردم بيچاره را گول بزند…»
مامان كه چشم‌هايش قرمز شده بود لبخندي زد . گفت: «پس بنشين تا برايت تعريف كنم دخترم!»
***
آن روز پسران فاطمه‌خانم تب كرده بودند. مادر‌بزرگت كه خدمتكار آنها بود مي‌‌گفت: «درست بيست و يكم ذي‌الحجه بود كه تب‌شان خيلي شديد شد و نمي‌دانستيم چه كار كنيم؛ چون بچه‌ها كوچك بودند مي‌ترسيديم خداي‌ناكرده از دست بروند؛ غذاي خوبي هم كه در خانه نبود. نااميد شده بوديم اما من همه تلاشم را مي‌كردم كه از بچه‌ها پرستاري و تيمارداري كنم. علي‌آقا هم سرشان شلوغ بود اما ايشان هم به اندازه وسع‌شان سعي مي‌كردند غذاي مناسبي براي بچه‌ها فراهم كنند. من كنار بستر بچه‌ها نشسته بودم و از آنها پرستاري مي‌كردم. انگار غروب بود كه ديديم در مي‌زنند. پدر فاطمه خانم با چند نفر از دوستان‌شان از مسجد براي عيادت بچه‌ها به خانه دخترشان آمده بودند. خانه فاطمه‌خانم چسبيده به ديوار مسجد بود. من به احترام ميهمانان بلند شدم و جايم را به پدر فاطمه خانم دادم. آقا نشستند و بعد از نوازش بچه‌ها رو به علي‌آقا كردند و گفتند: «نذر كنيد. ان‌شاءالله بچه‌ها خوب مي‌شوند.»
مادر‌بزرگ مي‌گفت: «علي‌آقا هم بلافاصله در پاسخ گفتند: بسيار خوب؛ نذر مي‌كنم كه ان شاءالله اگر بچه‌ها خوب شدند سه روز روزه بگيرم. تا علي‌آقا اين جمله را گفت فاطمه خانم هم گفتند پس من هم مي‌گيرم. پسرها هم كه به احترام پدربزرگ‌شان در بستر نيم‌خيز نشسته بودند گفتند پس ما هم اگر خوب شديم با مامان و بابا سه روز روزه مي‌گيريم. من هم كه ديدم اربابانم اين‌طور مي‌گويند گفتم من هم اگر اجازه بدهيد روزه مي‌گيرم.»
مامان گفت: «آن طور كه مامان‌بزرگت تعريف مي‌كرد فردا كه بيدار شدند بچه‌ها خوب خوب شده بودند. تصميم گرفتند روزه بگيرند اما غذايي در خانه نبود. علي‌آقا رفتند از مغازه سر كوچه كه صاحبش يك يهودي به نام شمعون بود كمي جو خريدند. بعدها خانم‌هاي محل مي‌گفتند زن شمعون گفته كه علي‌آقا پول نداشته كه به شمعون بدهد. به جايش گفته مي‌تواني مقداري پشم به من بدهي تا بدهم فاطمه‌خانم برايت بريسد و به جاي دستمزد آن، ده كيلو جو به من بدهي…»
چشم‌هاي مامان قرمز شد و دوباره گريه كرد. گفتم«خب؛ بعدش چي شد؟»
«مامان‌بزرگ مي‌گفت فاطمه خانم كه توي حياط خانه تنور داشتند پنج تا قرص نان پخت. شب كه شد نمازمان را خوانديم و سفره افطار را پهن كردم. پنج قرص ناني را كه فاطمه خانم پخته بود سر سفره آوردم و آقا پسرها را صدا زدم آمدند. علي آقا و فاطمه خانم هم آمدند و نشستند. هر پنج نفر بسم‌الله گفتيم و دست برديم كه نان‌ها را برداريم كه ناگهان صدايي از بيرون بلند شد.
«سلام عليكم؛ فقيرم؛ محتاجم؛ گرسنه‌ام؛ يك غذايي به من بدهيد. ان شاءالله خدا از غذاهاي بهشتي به شما بدهد.»
مادربزرگ مي‌گفت: «علي‌آقا لاي در را باز كرد و به فقير سلام كرد و نانش را به او داد. فاطمه خانم هم بلند شد و آقا پسرها و من هم نان‌هاي‌مان را به فاطمه‌خانم داديم و ايشان هم به علي‌آقا دادند تا به فقير بدهد. فقير هم باز دعايي كرد و رفت و ما مانديم و سفره خالي؛ اما علي‌آقا گفتند حالا براي امشب ايرادي ندارد و كوزه آب را آوردند و در كاسه‌هاي‌مان آب ريختند و همگي با آب افطار كرديم.
سحر هم بدون سحري روزه گرفتيم. خيلي گرسنه بوديم اما فاطمه خانم عصر كه شد باز هم تنور را راه انداخت و پنج قرص نان پخت. شب كه شد نمازمان را خوانديم و سفره افطار را پهن كردم. پنج قرص ناني را كه فاطمه خانم پخته بود سر سفره آوردم و آقا پسرها را صدا زدم آمدند. علي آقا و فاطمه خانم هم آمدند و نشستند. هر پنج نفر بسم‌الله گفتيم و دست برديم كه نان‌ها را برداريم كه ناگهان صدايي از بيرون بلند شد.
«يتيمم. نا ندارم. خدا خيرتان بدهد. يك غذايي به من بدهيد…»
مادر‌بزرگ مي‌گفت: «علي‌آقا مثل شب قبل بلند شد و لاي در را باز كرد و به يتيم سلام كرد و نانش را به او داد. فاطمه خانم هم بلند شد و آقا پسرها و من هم نان‌هاي‌مان را به فاطمه‌خانم داديم و ايشان هم به علي‌آقا دادند تا به آن يتيم بدهد. يتيم هم باز دعايي كرد و رفت و ما مانديم و سفره خالي؛ اما علي‌آقا گفتند براي امشب هم ايرادي ندارد. صبر كنيد ان شاءالله خدا روزي فردا را هم مي‌رساند. و كوزه آب را آوردند و در كاسه‌هاي‌مان آب ريختند و همگي با آب افطار كرديم.
سحر باز هم بدون سحري روزه گرفتيم. خيلي خيلي گرسنه شده بوديم اما فاطمه خانم با اينكه خسته و ضعيف شده بود و عرق مي‌ريخت عصر كه شد باز هم تنور را راه انداخت و پنج قرص نان پخت. شب كه شد نمازمان را خوانديم و سفره افطار را پهن كردم. پنج قرص ناني را كه فاطمه خانم پخته بود سر سفره آوردم و آقا پسرها را صدا زدم آمدند. علي آقا و فاطمه خانم هم آمدند و نشستند. هر پنج نفر بسم‌الله گفتيم و دست برديم كه نان‌ها را برداريم كه ناگهان صدايي از بيرون بلند شد.
«اسيـرم. غذايي به من بدهيد. خدا از غذاهاي بهشت نوش جان‌تان كند.»
باز هم چشم‌هاي مامان قرمز شد و گريه كرد. من هم گريه‌ام گرفته بود. مامان گفت: «مادر‌بزرگ مي‌گفت: علي‌آقا مثل شب قبل بلند شد و لاي در را باز كرد و به آقايي كه پشت در بود سلام كرد و نانش را به او داد. فاطمه خانم هم بلند شد و آقا پسرها و من هم نان‌هاي‌مان را به فاطمه‌خانم داديم و ايشان هم به علي‌آقا دادند تا به آن آقا بدهد. آن آقا هم باز دعايي كرد و رفت و ما مانديم و سفره خالي؛ اما علي‌آقا گفتند: صبر كنيد ان شاءالله خدا روزي‌مان را مي‌رساند. و كوزه آب را آوردند و در كاسه‌هاي‌مان آب ريختند و همگي با آب افطار كرديم. صبح كه شد حال‌مان خيلي بد شد. فاطمه‌خانم با اينكه خيلي ضعف داشتند اما هيچي نمي‌گفتند. رفته بودند جلوي ديواري كه به مسجد راه داشت نشسته بودند و همان‌طور نشسته نماز مي‌خواندند. حال من هم از شدت گرسنگي، بد شده بود. بچه‌ها هم زرد و ضعيف شده بودند و مي‌لرزيدند. علي‌آقا دست پسران‌شان را گرفتند و بردند پيش پدربزرگ‌شان كه در مسجد بودند. يكي دقيقه بيشتر نگذشته بود كه ديديم پدر فاطمه خانم سراسيمه وارد خانه شدند و همان جا رو به قبله نشستند و گفتند: خدايا! بچه‌ها دارند از گرسنگي مي‌ميرند… پشت سرشان هم علي‌آقا و بچه‌ها كه بي‌حال شده بودند آمدند داخل خانه.
چند ساعت همان طور بي‌حال افتاديم كه ديديم پدر فاطمه خانم با يك سيني طلايي وارد شد.
دورتادور آن سيني، مرواريد و ياقوت چسبيده بود و در آن چند كاسه تليت و قيمه بود كه عطر عجيبي داشت. همگي خورديم و سير شديم و خدا را شكر كرديم…»
مامان باز هم گريه كرد. گفتم : «مامان! خدا را شكر، آخرش كه همه‌شان سير شدند پس چرا گريه مي‌‌كني؟»
«چيزي نيست دخترم. چيزي نيست.»
«چرا. بگو. مي‌خواهم بدانم. يادم هست بچه هم كه بودم هر وقت با مادربزرگ درباره فاطمه‌خانم حرف مي‌زديد دوتايي گريه مي‌كرديد. راستش را بگو. چي شده؟»
مامان باز هم گريه كرد و من هم از گريه او گريه كردم. آن‌قدر گريه كرد كه نتوانست جوابم را بدهد. اشك‌هاي مامان را پاك كردم و بوسش كردم. گفتم: «مامان! راستي مي‌خواستم توي راه مسجد يك سؤال بپرسم اما يادم رفت. مي‌توانم الآن بپرسم؟»
«بپرس مرجان قشنگم.»
«چرا بعضي وقت‌ها وسط قرآن‌خواندن،‌ سجده مي‌كني؟ مگر سجده مال نماز نيست؟»
«آن قرآن را از روي طاقچه بياور تا بگويم دختركم.»
«نگاه كن. چهار سوره در قرآن هست كه آيه‌هايي دارند كه وقتي آن را خواندي بايد حتماً سجده كني. اسم اين سوره‌ها را به خاطرت بسپار: نجم، علق، فصلت و آخري هم اسمش روي خودش هست: سوره سجده. ده سوره هم هست كه سجده مستحب دارند. اسم اين سوره‌ها را هم حفظ كن: اعراف، رعد، نحل، اسراء، مريم، حج، فرقان، نمل، صاد و انشقاق.»
«پس چرا صبح كه پرسيدم داريد چه سوره‌اي را مي‌خوانيد گفتيد سوره انسان؛ بعدش هم سجده كرديد. سوره انسان كه جزء اين سوره‌هايي كه گفتيد نبود.»
مادر آهي كشيد و گفت: «اين هم داستانش مفصل است دخترم. دير شد. بيا برويم خانه تا برايت بگويم.»
«نه، مامان. الآن بگو. دوست دارم بدانم.»
«باشد؛ حالا كه اصرار داري و دختر خوبي هستي برايت مي‌گويم. اتفاقاً با ماجرايي كه الآن برايت تعريف كردم هم ارتباط دارد. حوصله‌اش را داري تعريف كنم؟»
«بله؛ بفرماييد.»
«مامان بزرگ هميشه قرآن مي‌خواند. سوره انسان را هم زياد مي‌خواند و هر وقت آن را مي‌خواند سجده مي‌كرد و تا جايي كه مي‌توانست خدا را شكر مي‌كرد. من هم يك بار همين سؤال تو را از او پرسيدم. گفت: «وقتي ماجراي آن سه روز گرسنگي پيش آمد و پدر فاطمه‌خانم آن غذاي خوشمزه را براي‌مان آوردند فردايش اين سوره را براي‌مان خواندند و همه ما خوشحال شديم.»
مامان‌بزرگ كه همه قرآن را از بر داشت مي‌گفت: «دخترم! اگر مي‌بيني هر وقت اين سوره را مي‌خوانم خدا را شكر مي‌كنم براي اين است كه خيلي از خدا خجالت مي‌كشم. چون من كاري نكردم و فقط كاري را كه اربابانم انجام دادند من هم انجام دادم اما وقتي پدر فاطمه خانم اين سوره را خواندند ديدم از چهار مرتبه‌اي كه كلمه سيمين در قرآن تكرار شده، اين اسم، سه بار در همين آيات آمده؛ آيه پانزدهم، شانزدهم و بيست و يكم كه همه آنها درباره بهشت است. فكر كنم به خاطر دعايي بود كه آن افراد نيازمند براي‌مان كرده بودند.»
مامان قرآن را از دستم گرفت و سوره انسان را باز كرد و آن سه آيه را برايم خواند و گفت: من مي‌خوانم تو هم تكرار كن تا حفظ شوي. من هم هر وقت اين آيات را مي‌خوانم به پاس منتي كه خدا بر مادرم گذاشته، سجده شكر به جا مي‌آورم:
… «و جام‌هاي سيمين و تنگ‌هاي بلورين گرداگردشان به گردش درمي‌آيد؛ تنگ‌هايي سيمين كه آنها را باندازه پر كرده‌اند… بر تن‌شان لباس‌هايي است ازحرير نازك و سبزرنگ و ديباي ستبر و با دستبندهايي سيمين آراسته شده‌اند و پروردگارشان به آنها نوشيدني پاك مي‌نوشاند…»
مامان سجده كرد و من هم.
در سجده چشم‌هايم را بستم و انگار مادربزرگ را مي‌ديدم كه حرير سبز به تن كرده و با دستي كه دستبند نقره‌اي دارد تسبيح مي‌گرداند و دست ديگرش را مثل كاسه از آب حوض، پر مي‌كند و به من مي‌پاشد و من نفس‌نفس مي‌زنم و مي‌خندم…

حامد شيخ‌پور

2 thoughts to “نقره بانو”

  1. خدا شمارا حفظ کند استاد و برنویسنده هم توفیق خلق داستان های پربارتر عنایت فرماید
    خیلی عالی بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عبارت امنیتی: *(پاسخ حاصل جمع زیر را در مربع وارد نمایید.)* Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.