حکایتی غریب از علامه ملاّ مهدى نراقى

فقیه محقّق ملأ محمود میثمی اراکی (از شاگردان برجسته شیخ انصاری): حکایت کرد عادل فاضل آخوند ملاّ علی کزازی سنجانی رحمه الله، از شیخ و استاد خود عالم نحریر ربانی حاج ملاّ محمد کزازی سنجانی طاب ثراه، از شیخ و استاد خود علاّمه عصره حاج ملأ احمد نراقی قدّس سرّه، از والد ماجد خود عمده المتبحّرین و قدوه الحکماء والمتالهین وزبده الفقهاء والمجتهدین آخوند ملاّ مهدی نراقی رفع مقامه که او گفت: در ایام مجاورت و وقوف در نجف اشرف از برای تحصیل علوم شرعیه سالی قحط و غلا در آنجا واقع گردید به طوری که به‌علاوه فقرا و ضعفا، اغنیا و اقویا هم در مشقّت افتادند. و من به سبب چند نفر عیال و اطفال که داشتم در تعب شدید واقع شدم به طوری که گرسنگی و پریشانی حال و هم اندیشه در امر عیال مانع از آن گردید که از برای درس و تعلم حاضر محضر شیخ و استاد خود گردم و سه روز از حضور محضر استاد باز ماندم.

اتفاقاً روز سوم به ملاحظه بعض اخباری که دلالت دارد بر آن که زیارت قبور مؤمنین باعث زوال هموم و غموم است از برای زیارت قبور از نجف اشرف بیرون رفته به سمت وادی السلام توجه نموده…(در بازگشت) ناگاه چشمم به سواری افتاد که از سمت کربلا و شارع عام که معبر زوار است و از وسط وادی السلام عبور می‌کند و به نجف منتهی می‌گردد می‌آید.
چون اندک تأمل کردم و آن سوار نزدیک شد جنازه‌ای را دیدم بر حیوانی بار شده و شخصی افسار آن حیوان را دارد و دو نفر دیگر بر یمین و یسار آن جنازه می‌آیند.
چون نزدیک‌تر شدند دیدم آن شخص قائد و آن که بر یسار است دو نفر از رفقای من و حاضرین درس استادند، و آن شخص که یمین است خود استاد است.
چون این واقعه را دیدم گمان آن کردم که جنازه را از ولایت عجم آورده‌اند و در خصوص آن به استاد سفارشی نوشته شده یا آن که با او آشنائی داشته؛ لهذا از برای احترام با آن دو نفر استقبال کرده‌اند.
پس من به مراعات احترام استاد پیش رفتم و بر استاد سلام کردم. جواب گفت، لیکن زیاده بر آن، ملاطفت و مهربانی و پرسش حال چنانکه رسم سابق او بود ننمود.
بسیار دل‌تنگ شدم و چنان گمان کردم که چون سه روز به مجلس درس او نرفته‌ام گمان اعراض کرده و از من رنجیده است.
پس به نزد آن قائد و جلودار رفتم و به او گفتم که استاد چرا به من التفات نفرمود؟ اگر به جهت ترک درس است آن بر وجه اعراض نبوده بلکه گرسنگی و پریشانی عیال باعث بر آن شده.
چون آن شخص این سخن بشنید تبسم نمود و گفت: آن شخص استاد تو نیست و من هم آن نیستم که تو گمان دارى. این افسار را بگیر تا آن که حقیقت این امر بر تو واضح و آشکار شود.
پس افسار آن حیوان را به دست من داد. چون آن را گرفتم گویا مرا انقلاب حالى عارض شد و آن عرصه و وادى به نظر من تاریک و ظلمانى گردید. مشوّش گردیدم و آن افسار را در دست خود ندیدم، بلکه از آن حیوان و همراهان هم اثرى دیده نشد. گمان خواب و بیخودى‏ را هم به امتحانات منافیه از خود رفع کردم و خود را بیدار و جمیع مشاعر و حواس خود را در کار دیدم.و چون اطراف خود را نظر و تأمل کردم خود را در محوطه‏اى مدوّر و برج مانند، ایستاده دیدم.
در مقام تدبیر چاره و مناص بر آمدم، روزنه‏اى که روشنى آن از خارج به داخل نمایان بود به چشم آورده از آن محوطه داخل روزنه شدم.ملکى وسیع و عرصه‏اى منیع مشاهده نمودم که لسان بیان از وصف الحال آن ملک عاجز و قاصر… خیابانى را داخل شده و به سمت داخل آن باغ روان گردیدم و قصرى را به نظر آورده بسوى آن شتافته، چون از ایوان قصر بالا رفته نظر به داخل قصر انداخته جوانى را در زىّ سلاطین بر کرسى مرصّع و زرّین نشسته دیدم.
چون چشمش بر من افتاد بر من سبقت به سلام کرده از جاى خود به تعظیم من برخاست و با کمال ادب آواز داد که جناب آخوند ملاّ مهدى بفرمایید.
چون این دیدم مسرور گردیده داخل شدم. دست مرا بگرفت و بر پهلوى خود بنشاند. هر قدر در شمایل او نظر کردم او را نشناختم با آن که با من آشناوار سلوک نمود.و گویا آن جوان از ضمیر من خبردار شد و به من گفت: میدانم مرا نمى‏شناسى، منم صاحب آن جنازه‏اى که بر آن حیوان بار بود که افسار آنرا به تو دادند، فلان نام دارم و اهل فلان شهرم، و آن سه نفر هم آن کسان که تو گمان کردى نبودند بلکه از ملائکه نقّاله بودند که به نقل جنازه من مأمور شدند که از بلد خود به اینجا که وادى السلام و بهشت برزخى مى‏باشد نقل نمودند.
چون این شنیدم حقیقت امر بر من آشکار شد خود را مایل به تفریح و تماشا دیدم و هیچ حزن و غصه در خود ندیدم.
پس برخاسته از نزد آن جوان بیرون آمدم و در میان آن باغ گردش می‌کردم، ناگاه باغ دیگری به نظرم آمد و به سمت آن باغ رفتم و داخل شده متعجبانه سیر می‌نمودم و بر اوضاع بدیعه و قصور رفیعه آن نظر می‌کردم.
ناگاه جمعی را به نظر آورده، چون نزدیک شده و مرا دیدند با سرور مرا استقبال کردند. پدرم و مادرم و بعض ارحام دیگر بودند. با شادی مرا در میان گرفتند و از جمله ارحام احوال پرسیدند، تا آن که سخن به اطفال و عیال خودم رسید، ملتفت پریشانی و گرسنگی آنها شدم مهموم گردیدم.
چون پدر یا مادرم آن حالت دید و از سبب پرسید و مطلع گردید به من گفت می‌خواهی از برای آنها قوتی ببری؟
گفتم: آری. گفت: در آن موضع برو و اشاره به قبه‌ای نمود در آنجا برنج هست هر قدر خواسته باشی با خود ببر.
چون این شنیدم شاد شدم و داخل آن قبه شده عبای خود را پر کرده، مانند حمّالهای نجف بر پشت گذاشته بیرون آمدم، لکن ندانستم که از کجا بروم؟
اشاره به روزنه‌ای نمود. چون داخل آن روزنه شدم خود را در همان مکان نخستین که محوطه‌ای بود تاریک و ظلمانی دیدم، پس روزنه دیگر به نظر آمد که روشنی آن از خارج به داخل می‌نمود. چون از آن عبور نمودم خود را در آن اول مکانی دیدم که آن جماعت و جنازه را در آن ملاقات کردم و آن افسار را به من دادند.
پس خود را در آن مکان از وادی‌السلام ایستاده دیدم و آن عبای پر از برنج را بر پشت خود گرفته، با آن حالت روانه منزل خود گردیدم. چون وارد شدم اطفال و عیال از مشاهده آن حال مسرور شدند و گفتند از کجا این را به‌دست آوردی؟ گفتم: خداوند رزّاق است و بندگان خاص هم دارد.
پس از آن طبخ کرده و صرف می‌نمودند و مدت زمانی به سبب آمادگی رزق آسوده بودیم تا آن که روزی زوجه به من گفت که من از حالت این برنج تعجب دارم؛ زیرا آن روز که آن را آوردی در فلان ظرف کردم و از آن زمان الی الآن از آن طبخ می‌کنیم و نقصانی در آن ندیده‌ام و سبب آن را نفهمیده‌ام.
چون من این شنیدم تبسم نمودم. از تبسم من آن زن دانست که در آن سرّی می‌باشد. اصرار در کشف و ابراز آن راز نمود، لابد شرح واقعه با او باز گفتم.
دیگر بار که برفت از آن بردارد اثری از آن ندید و مأیوس برگردید. مؤلف گوید که آخوند ملاّ علی مذکور راوی این خبر مردی فاضل و عادل و معروف و معتبر بود و در قصبه سنجان کزاز امام جماعت و واعظ ناصح اهل آن ولایت بود و حقیر هم کتاب حاشیه ملاّ عبدالله و کتاب مختصر تلخیص را نزد او درس خوانده بودم و وثوق تام به او داشتم…
اراده آن کردم که این واقعه را از حاج ملاّ محمد مذکور که استاد آخوند ملاّ علی و از اساتید حقیر در علم اصول فقه بود بلا واسطه بشنوم و حاج محمد مذکور در آن وقت در طهران بود… حقیر با عیال به اراده مجاورت به نجف اشرف هجرت کردم و ایشان بعد از مراجعت از مشهد به عراق (اراک) اقامت نمودند توفیق ملاقات اتفاق نیفتاد. لکن در صحّت این روایت و وجود عدالت در راویان سند آن، بلکه وجود مرتبه فوق آن در اکثر آنها اشکالی نیست. (بنگرید کتاب دارالسلام، میثمی عراقی.)
مُحمدمهدی بن اَبی‌ذَر فاضل نَراقی معروف به محقق نراقی (۱۱۲۸-۱۲۰۹ ق) از علمای شیعه در قرن دوازده و سیزده هجری است. محقق نراقی برای تحصیلات علوم دینی دو بار رهسپار عتبات عالیات شد و در مجلس درس وحید بهبهانی و یوسف بحرانی حضور یافت. جامع السعادات مشهورترین اثر ملأ مهدی در علم اخلاق است. او فرزندانی داشت که ملأ احمد و ملأ مهدی در میان برادران خویش شناخته‌ترند.
ملأ مهدی نراقی در سال ۱۱۲۸ ق در نراق از شهرهای اطراف کاشان در یک خانواده مذهبی متولد شد. و در روز شنبه ۱۸ شعبان ۱۲۰۹ ق در ۸۱ سالگی در کاشان درگذشت و در کنار حرم امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف به خاک سپرده شد.

—————-
– نراقی، جامع السعادات، ج۱، ص۴.
– مدرس، ریحانه الادب، ج ۶، ص۱۶۵.

نظر شما چیست

نظر شما

عبارت امنیتی: *(پاسخ حاصل جمع زیر را در مربع وارد نمایید.)* Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.